خرید بک لینک
هر چه دارم را، هر چه دارم و ندارم را فدیه بدهم، راضی می شوی؟ اگر بروم توی کتاب ها و دست نوشته ها چه؟ یا میان آلبوم عکس و فایل های توی هارد و فلش، بی نام، بی نشان.. 

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

اگر این همه دویدن ها و بالا و پایین پریدن ها و توی سر زدن ها برای این بود که بدانم و بفهمم «يَفعَلُ اللهُ ما يَشاءُ بقدرتِهِ وَ يَحكُمُ ما يُريدُ بعِزّتِهِ»، بسیار خب، فهمیدم.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

عصر خوابیدم. دو ساعت. بیدار که شدم، هوا تاریک بود و بدنم، تمام بدنم، خیسِ عرق. دمنوشِ نمیدانم چه را که مادر، بهقول دولتآبادی، تیار کرده بود، ریختم توی لیوان و تا خنک شود رفتم توی ایوان، بهتماشا. تماشای هیچ که آن پایین، توی محوطه در جریان بود. بیخود و بیجهت یاد خاطرهی دوری افتادم که دخترعمهام با لشکر بچههایش میهمانمان بود و دختر کوچکش را شیر میداد و خیال کرده بود در کارِ دیدزدنِ آن صحنهی کذایی هستم. دبیرستان نمیرفتم هنوز. با پسرش، رضا، که همسن و سال خودم بود حرف میزدم و دخترعمهی بزرگوار مشکوک شده بود که دارم دید میزنم. با چشم و ابرو و اخ و پیف، جایش را عوض کرده بود و من که تازه فهمیده بودم ماجرا چیست و چرا با اخم و اکراه نگاهم میکند، بغض کرده بودم. بابت گناه نکردهام، بابت غلطی که نکرده و بهخاطرش متهم شده بودم، بغض آمده و خرخرهام را چسبیده بود..کاش سرم خالی شود از یاد و خاطره و فکر و آرزو و هر چه اصلا.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

و از او پرسیدند چگونه بود؟ پاسخ داد: انگار کن گوسفندی را زنده زنده پوست بکَنند..

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

هوا بهغایت نیکوست، من اما مغمومم. نشستهام اینجا، رو بهروی بستگانم و میبینم چه پیر و شکسته شدهاند، چه خستهی روزگارند و لا بهلای گفتوگوهاش چهقدر آه میکشند. نشستهام اینجا و میبینم چه خوب میفهممشان، چه بیشتر از قبل میفهممشان.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

ایستاده بودم انگار و میدیدم خودم را، تکّه تکّه و پخشوپلا، روی زمین، روی فرش. ایستاده بودم و میدیدم که خُرد شدهام و همچنان دست دراز میکنم به سویاش، نومیدانه و مأیوس، که نگهمدار، نگذار بیش از این فرو بیافتم، نگهمدار. میدیدم که دستانش را از هم باز میکند برای در آغوش کشیدنم، میدیدم که دستانش را گرداگردِ تنم حلقه میکند و من همچنان فرو میریزم، سقوط میکنم، تکّه تکّه و پخشوپلا، روی زمین، روی فرش..

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

نزدیک غروب است. اینجا که نشستهام آسمان، بخشی از آسمان پیش چشمم است. دلگیر، تلخ، ماتمزده. خوبیاش این است که ابری نیست، که اگر بود رسما خودم را حلقآویز میکردم.
بله. باز درگیر احوالاتی شدهام که بیشک شبم را، یا حتی فرداهایم را زهرمار خواهد کرد، که البته مهم نیست. مهم نیست وقتی کاری از دستم برنمیآید.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

کوه کندهام؟ نه. اما انگار کوه کندهام. از جایم بلند میشوم و سه چهار پنج قدم میروم، خمیده. بعد میایستم و کمکم کمر راست میکنم. توی آیینه، همان آیینهی گرد و کوچک روی دیوار خودم را میبینم و میمانم که باید بهحال خودم بخندم یا گریه کنم. بعد چرخی میزنم و تکیه میدهم بهدیوار و با خودم میگویم: لابد حالا خوابیدهای، کنار دیوار، در اتاق گلبهی، و نور آفتاب دم صبح، صورتت را زیباتر کرده است.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

صفحه بندی