برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
هوا بهغایت نیکوست، من اما مغمومم. نشستهام اینجا، رو بهروی بستگانم و میبینم چه پیر و شکسته شدهاند، چه خستهی روزگارند و لا بهلای گفتوگوهاش چهقدر آه میکشند. نشستهام اینجا و میبینم چه خوب میفهممشان، چه بیشتر از قبل میفهممشان.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
ایستاده بودم انگار و میدیدم خودم را، تکّه تکّه و پخشوپلا، روی زمین، روی فرش. ایستاده بودم و میدیدم که خُرد شدهام و همچنان دست دراز میکنم به سویاش، نومیدانه و مأیوس، که نگهمدار، نگذار بیش از این فرو بیافتم، نگهمدار. میدیدم که دستانش را از هم باز میکند برای در آغوش کشیدنم، میدیدم که دستانش را گرداگردِ تنم حلقه میکند و من همچنان فرو میریزم، سقوط میکنم، تکّه تکّه و پخشوپلا، روی زمین، روی فرش..
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
نزدیک غروب است. اینجا که نشستهام آسمان، بخشی از آسمان پیش چشمم است. دلگیر، تلخ، ماتمزده. خوبیاش این است که ابری نیست، که اگر بود رسما خودم را حلقآویز میکردم.
بله. باز درگیر احوالاتی شدهام که بیشک شبم را، یا حتی فرداهایم را زهرمار خواهد کرد، که البته مهم نیست. مهم نیست وقتی کاری از دستم برنمیآید.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
کوه کندهام؟ نه. اما انگار کوه کندهام. از جایم بلند میشوم و سه چهار پنج قدم میروم، خمیده. بعد میایستم و کمکم کمر راست میکنم. توی آیینه، همان آیینهی گرد و کوچک روی دیوار خودم را میبینم و میمانم که باید بهحال خودم بخندم یا گریه کنم. بعد چرخی میزنم و تکیه میدهم بهدیوار و با خودم میگویم: لابد حالا خوابیدهای، کنار دیوار، در اتاق گلبهی، و نور آفتاب دم صبح، صورتت را زیباتر کرده است.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی